اینکه «بتوانیم» و «داشته باشیم»، اما «قانع» باشیم با اینکه «مجبور» به قناعت باشیم، زمین تا آسمان فرق دارد. هر دو قناعت است، اما اولی به اختیار جامه قناعت پوشیده و دومی جامه دیگری جز قناعت ندارد که بپوشد. به قول بیدل دهلوی «به مجبوری گرفتارم مپرس از وضع مختارم». فعلاً کاری با بخش دوم نداریم که در جای خود باید درباره آن حرف زد و نوشت، اما ماجرای امروز صفحه ۸ کاشانه بررسی «سبک زندگی» یک خانواده بسیار متمول است. اینکه چرا ما دست روی ماجرای قناعت گذاشتیم، به موضوع پروندههای هفتگیمان برمیگردد، اما اینکه چرا سراغ یک خانواده متمول و به قول معروف ۴درصدی رفتیم، مربوط میشود به تعاریف اطرافیان از خاکی بودن و تواضع آقا رضا و خانوادهاش که باعث شده سبک زندگی متفاوتی از پولدارهای تازه به دوران رسیده داشته باشند؛ سبک زندگی خودساختهای که البته پیشینهای دیرینه دارد و به نوعی نسل به نسل در حال انتقال بوده و است. وقتی پای حرفهای او نشستیم، خاطرههایی از روش تربیتی خدابیامرز پدرش تعریف کرد که نشان میداد این تربیت و سبک زندگی ریشهدار است و داشتههای او نه مبتنی بر ثروت پدر که متکی بر تربیت پدر و تلاش شبانهروزی خود او بوده است تا جایی که رضا میگوید اجازه پوشیدن کفش خاص و گران نداشته یا باید تا حدی کفش را میپوشیده که میخ آن بیرون میزده و در این سبک تربیتی حتی بهترین رفقا و همکاران و تجار شهر هم یارای مقابله با پدر رضا را نداشتند.
حالا رضا به ما میگوید: «ما ۸میلیارد جمعیت داریم و تقریباً ۸میلیارد فکر و سبک زندگی و در ایران هم بیش از ۸۰میلیون جمعیت داریم که در لایههای مختلف مادی زندگی میکنند. به قول امروزیها ۴درصد در سطح حداکثری رفاه هستند. من جزو همان ۴درصدی هستم، اما هم خودم و هم بچهها باید بتوانیم با اقشار مختلف جامعه معاشرت کنیم و از آن مهمتر فقیر و غنی هم با ما معاشرت داشته باشند و به خاطر وضعیت مادی، کنار ما معذب نشوند.»
با ما در قصه زندگی حاج رضای نسبتاً جوان که به اصرار خودش نام فامیلی و عکس او را منتشر نکردهایم، همراه ما باشید.
حاج رضای تاجر کنار ما زندگی میکند
رضا تاجر است. ۴۴ ساله و دارای سه فرزند در محدوده سنی ۱۴، ۱۱ و پنجساله است. خودش میگوید فقط با یک تلفن در یک معامله، میلیونها تومان درآمد دارد. دیگران هم در مورد او میگویند این پولها در واقع پول خرد ته حساب آقارضاست.
به قول خود آقا رضا، میتواند بهترین سفر را در بهترین هتل جهان تجربه کند. میتواند بهترین برندهای جهان را برای بچههای خود تهیه کند و در بهترین خانه نه تنها در شهر تهران بلکه در بهترین شهر جهان زندگی کند اما... رضا به همراه خانوادهاش همین جا زیر سقف پایتخت و در شهر آبا و اجدادی خودش و البته کنار همه ما زندگی میکند. در منطقهای قدیمی که دارالمؤمنین تهران نام دارد، در کنار مادر و خاله، خواهر و خواهرزادههایش. تا همین چند سال پیش طبقه بالای منزل مادری خود زندگی میکرد تا اینکه خانه کلنگی کنار منزل مادرش را خرید و کوبید و روی هم ساخت. حالا او در یک خانه معمولی، دیوار به دیوار حیاط خانه پدریاش در کنار مادرش زندگی میکند؛ خانهای که به میزبانی او و خانوادهاش دهه محرم پذیرای عزاداران حسینی است و اعیاد مختلف در آن به بهترین شکل ممکن جشن
برگزار میشود.
بچه مایهدار متواضع و خاکی!
نه که ما به دلیل سبک متمول بودن و ظواهر زندگی رضا سراغ او برویم! اتفاقاً طوری زندگی میکند که کمتر کسی میداند درآمد او دقیقاً چه میزان است، اما کارهای عجیب زیاد انجام میدهد و همین باعث تمایز او از سایر ۴درصدیها شده و رضا را برای همه اقوام عزیز کرده است. اطرافیان یک اعتقاد دارند: «رضا بچه مایهدار متواضع و خاکی است»؛ خصلتی که تمام اعضای خانواده او هم دارند و در واقع این خصلت از پدر خدابیامرز آنها منتقل شده است. رضا خاطرات جالب و عجیبی از پدرش نقل میکند که نشان میدهد قناعتپیشگی به او آموزش داده شده و در واقع سواد و دانش زندگی قناعتگونه دارد.
تعریف میکند: «پدر من از اول کارخانهدار و پولدار بود. آن زمان که هنوز کسی ماشین نداشت، ماشین بیامو در حیاط قدیمی خانه ما بود. پدرم سواد به معنای امروزی و تحصیلات عالیه نداشت، اما در تربیت، یک سر و گردن از همه بالاتر بود. یک بار ماه رمضان از جلوی کبابی رد شدیم. بوی کباب مستم کرد. به پدرم گفتم هوس کردم. سه ساعت بعد لحظه افطار کباب سر سفره بود. غذا که تمام شد پدرم گفت خدا را شکر که ما داشتیم و کباب را گرفتیم، اما این را فراموش نکنید خیلیها هستند که از کنار این بو با حسرت و آه رد میشوند و توان خرید کباب را ندارند.»
آنقدر کفش را میپوشیدم تا میخ کفش بیرون بزند
نقل دیگری از خاطرات رضا این است: «آنقدر کفش را میپوشیدم تا میخ کفش بیرون بزند. خاطرم هست تقریباً ۱۰ ساله بودم و یک روز دوست پدرم من را برد یکی از بهترین مغازههای تهران و برایم یک جفت کفش چرم خرید. آن زمان که چرم همدان ۵ هزارتومان بود، کفشی که دوست پدرم برایم خرید ۴۰هزار تومان شد. برگشتیم و به پدرم گفتم بابا این کفش را عمو قادر برایم خریده است. پدرم کفش را گرفت و گذاشت داخل ماشین و به رفیقش گفت: بچه من اگر کفش ۴۰هزار تومانی پا کند، بعد از این نمیتواند کفش ۵ هزار تومانی را بپوشد، چون به همان کفش ۴۰هزار تومانی عادت میکند. من به خاطر احترام به خواسته تو، بچهام را خراب نمیکنم.»
امروز هم رضا شبیه پدرش برای فرزندان خود است. میگوید: «اگر مادر همسرم برای بچهها هدیه سنگین بخرد، قبول نمیکنم و پس میدهم و میگویم صلاح نمیدانم بچه من آن را استفاده کند.»
میدانیم میتوانیم، اما انجام نمیدهیم
البته که داستان اصول تربیتی رضا برای سه فرزند خود به همینها معطوف نمیشود. رضا مخالف زندگی در رفاه نیست، اما اعتقاد دارد بچهها باید یاد بگیرند تا به ضرورت خرید کنند و داشته باشند و بیشتر از آن را انفاق کنند. شعار جالبی در خانواده آنها رواج دارد که «میدانیم میتوانیم، اما انجام نمیدهیم.»
وی میگوید: «بچهها باید بتوانند با همه قشری معاشرت کنند و از آن مهمتر اقشار دیگر هم بتوانند کنار ما خوشحال باشند. اگر ما همیشه در سفر بهترین هتل برویم، قطعاً بعد از مدتی حلقه دوستان ضعیفتر از خود را از دست میدهیم و فاصله بین ما میافتد، چون آنها شاید توان حضور در آن هتل را نداشته باشند، در نتیجه بچهها باید طوری زندگی کنند که در حلقه معاشرت و انتخاب همه افراد باشند و سایرین نسبت به ما احساس ضعف نداشته باشند و برای تفریح و معاشرت با ما معذب نباشند.»
نکات تربیتی آقا رضا برای بچهها
یکی از سبکهای تربیتی رضا برای بچهها، انفاق و شرکت در امور خیریه است. وی میگوید: «تابستان امسال بچهها اصرار کردند به ترکیه برویم. دو شب بعد در جمع خانواده ماجرای یک خانواده را که درگیر مشکلات مادی بودند، تعریف کردم و گفتم بچهها میخواهم ۱۰۰میلیون هزینه ترکیه را برای این خانواده بدهم. اگر موافقید انجام بدهم. همه موافقت کردند. بعد از چند هفته به همراه همسرم و بچهها به جای دیگری چند روزی سفر کردیم و گفتم این سفر جایزه تصمیم جمعی شما برای انفاق بود. با این کار خواستم یک تیر و چند نشان بزنم و به بچهها بفهمانم که انفاق، پاداش دنیوی هم خواهد داشت و خدا هم به ما رحمت دارد.»
خاطره جالب دیگر رضا با پسر ۱۰ سالهاش است. تعریف میکند که پسرش گویا چندمیلیونی پسانداز داشته است و یک شب از پدرش میخواهد این مبلغ را در یک کار خیر انفاق کند. چند روز بعد رضا در یک جمعی ملکی را برای اضافه کردن به یکی از مساجد خریداری میکند. شب وقتی برمیگردد به پسرش میگوید: «امروز یک ملک عالی باهم در بهشت خریدیم. پسرش میگوید مگر بهشت هم میتوانی خانه بخری؟!» و رضا ماجرا را برای او کامل توضیح میدهد.»
رضا نکات ظریف و ریزی را در تربیت بچهها پیاده میکند، مثلاً بچهها را عادت داده تا از لفظ مستأجر استفاده نکنند و او را همسایه صدا کنند و اتفاقاً عصر به عصر در پارکینگ خانه با همان بچه همسایه بازی کنند.
از رضا درباره مدرسه بچهها پرسیدم و انگار در همه جوابها منطق مشخصی داشت که حتی از قبل به آن فکر کرده است. فرزندانش در حال حاضر مدرسه غیرانتفاعی میروند. فرزند ارشد و سوم رضا دختر هستند و فرزند دوم پسر است.
رضا اینگونه توضیح داد: «پسرم را ابتدا مدرسه دولتی به سختی ثبتنام کردم، چون معتقد بودم پسر باید بیشتر در تعامل با افراد عادی باشد و در نهایت بتواند در جامعه گلیم خود را از آب بیرون بکشد، اما از یک جایی به بعد احساس کردم حضور پسر من در آن مدرسه دولتی برای بقیه آسیبزاست. بچهها عمدتاً از طبقات ضعیف بودند و در بین آنها چند نفر بودند که حتی سایه پدر و مادر بالای سرشان نبود. ناخواسته شنیدم که با همکلاسیهایش راجع به ماشین و سفر صحبت میکنند. اینجا بود که نگران آسیبهای احتمالی که توسط بچه من به بقیه وارد شود، شدم و همراه با جمیع دلایل دیگر او را در یک مدرسه غیرانتفاعی متوسط ثبتنام کردم، اما همین الان هم هزینه ناهار را به مدرسه نمیدهم و سرویس را هم یک طرفه دارند و صبحها خودم یا همسرم بچهها را به مدرسه میبریم.»
رضا حتی گاهی بچهها را با موتور یا وانت پارک شده در حیاط منزل به مدرسه میبرد و در اینباره میگوید: «یک روز دخترم را با وانت معمولی به مدرسه میبردم. در راه مدیر مدرسه را دید. سرش را برد پایین. سرش را بالا آوردم و در جا پیاده شدم و با مدیر سلام علیک کردم. بعدتر به دخترم توضیح دادم بنز با وانت نباید در نگاه دیگران برای تو متفاوت باشد و اتفاقاً اگر با بنز بودیم، باید سرت را پایین میانداختی، چون کارت سختتر میشود. تو با بنز راحتتر میتوانی فخر بفروشی و پول خرج کنی و نگاه دیگران را بخری، اما زندگی با این ماشین سختتر خواهد بود.»
رفتار من برای بچههایم الگو میشود
از رضا پرسیدم بچهها با این سبک زندگی خوشحال و راضی هستند؟!
پاسخ داد: «گاهی سر برخی موضوعات به چالش و بحث میافتیم. ما زیاد باهم حرف میزنیم، اما کاملاً توجیه و قانع هستند که این سبک زندگی باعث شده است با افراد راحتتر ارتباط برقرار کنند و اتفاقاً سایرین هم با آنها ارتباط بهتری برقرار میکنند. حالا منظورم از سایرین افراد بسیار ضعیفتر نیست، اما بچههای من حتی کنار خانوادهای که ماشین پراید هم دارند، خوشحال هستند و به راحتی معاشرت میکنند.»
یکی از مهمترین اعتقادات او این است که بچهها به پدر و مادر خود نگاه میکنند. وی میگوید: «اگر من طوری زندگی کنم که قناعت داشته باشم و اندازه نیاز خرج کنم، قطعاً این سبک برای بچهها الگو میشود و توقع بیشتری نخواهند داشت. بچهها باید عادی زندگی کنند و تمام افراد عادی را هم پذیرا باشند و افراد عادی هم با ما عادی زندگی کنند.»
قناعت، انفاق و یک دنیا برکت
رضا درباره خود میگوید: «برای پسند، تحسین و خوشایند دیگران ماشین خوب سوار نمیشوم یا کفش و لباس خوب نمیپوشم بلکه برعکس برای معامله با یکی از بزرگترین تجار صنف خود و یکی از ۱۰ ثروتمند اول ایران، پراید را انتخاب میکنم و با پراید به کارخانه او میروم.»
وی به برخی شیوههای تعاملات خود با افراد هم اشاره و در این باره تعریف میکند: «همین چند شب برفی، برای برف بازی بچهها را به اتفاق یکی از دوستانم که اتفاقاً کارمند معمولی است به پارک شمال شهر بردیم. برادرم هم زنگ زد و همراه بچهها آمدند و آشرشته خانگی و میوه و شیرینی همراه خود آوردند. در همان پارک به اتفاق خوردیم. یک ساعت بعد بحث شام پیش آمد. پیشنهاد شام را رد کردم و گفتم حداقل ۲میلیون هزینه شام خانواده ما میشود و موافق نیستم. ۲میلیون برای من هیچی نیست ولی قطعه کوچک جهیزیه یک عروس است. بقیه هم به پیروی از این تصمیم به قول معروف کمی سبکتر راهی منزل شدند.»
از او پرسیدم این رفتار خساست نیست؟
رضا گفت: «برای خرج کردن باید پسانداز کرد. برای همان خرج و انفاق باید اول جمع کرد و در نهایت کار بزرگ انجام داد. در واقع کار خیر ظرفیتسازی میخواهد.»
یکی از نکات جالب توجه در سبک تربیتی رضا و همسرش این است که جایگاه مادی خود را ناشی از زیرکی و دانش خود نمیداند بلکه باور او به روزی مقرر خدا بوده که در پس انفاقهای او و البته دعای خیر مادر نهفته است.
یکی از دوستان او در تعریف رضا میگوید: «قبلترها اعتقاد داشت انفاق که کند به همان اندازه به زندگی او همان مال برمیگردد، اما جدیداً معتقد است حتی قبل از انفاق آن پول به زندگی او وارد میشود و وظیفه او بخشش است.»
وی میگوید: «با خدا معامله کنیم، خدا جبران میکند و این را به بچهها هم یاد میدهم.»
او عین این جمله را به ما گفت: «این تربیت برای رضا نیست و نگاه و لطف خداست.»
و، اما یک نتیجهگیری
نباید از نظر دور داشت صبر در لغت به معنی خویشتنداری است و در اصطلاح استقامت در برابر سختیهاست و صبر در موقعیتهای مختلف تعابیر متفاوتی دارد که یکی از آنها در اسراف است. صبر در اسراف همان قناعت است. اگر روزی کم است باید قناعت کرد و اگر زیاد است، باید انفاق کرد. امام جعفر صادق (ع) در بیان ارزشهای والای مؤمن ۲۰ گنج را ذکر کردند که یکی از آنها این است: «توانگری و بینیازی را در قناعت پیدا کردم.»